خسته ام از لبخند اجباری
>♥*♥ يه پايان تلخ بهتر از يه تلخي پايان ناپذيره ♥*♥<
و به يكباره همه چى زيبا شد ديوانه ى از همه جا بى خبر جز شروورهاى در هم پيچيده ي قهوه چىِ دندان گرد كه گرگ درونت را با بره اى نحيف به اشتباه گرفت و تورا با دود گره زده و خفه گرد جان به جهان آفرين تسليم كرده و رضاى او را نداشته و ناكامِ بى كام گشتى روحت شاد و يادت گرامى اى احمق احساساتى پوچ گرا
كماى محضِ زندگى در هپروت انگيزهى زندگى براى رسيدن به پوچى
rena |17:48 |یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۶