اف بنر

خسته از لبخند اجباری خسته ام از لبخند اجباری






















خسته ام از لبخند اجباری

>♥*♥ يه پايان تلخ بهتر از يه تلخي پايان ناپذيره ♥*♥<


HomeArchiveLinksProfilePostsC@ntact MeDesigner



تصمیمات فقط آغاز یک ماجرا هستند. وقتی کسی تصمیمی می گیرد خود را در جریانی تند پرتاب می کند که او را بسوی مقصدی خواهد برد وقتی که اقدام به تصمیم گیری می کرد خواب آن را هم نمی دید.


rena |جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 11:56 |

وقتی اونی که یه روزی دنیات بودو از دست میدی میشی درست مثل مجرمِ دمِ اعدام... 

          دیگه هیچی واسه از دست دادن نداری...


rena |پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 0:44 |

نه خوشحالم
نه ناراحت
میخندم و غمگینم
هرجا که چشم میندازم
بازم اونو میبینم
نمیدونم ، چرا اینجور
درگیرم با خودم
اون هنوز نمیدونه
که من عاشقش شدم

این حال و هوارو دوست دارم
بی خوابیارو دوست دارم
من بی بهونو اونو میخوام
بغض شبا رو دوست دارم
دلشوره هارو دوست دارم
من بی بهونه اونو میخوام

اگه دل به من نده
اگه عاشقم نشه
واسه دل زدن به آب
هم قایقم نشه

میمیرم از رنج
میگیره آسمون
میریزه سقف این
خونه بدون اون

این حال و هوارو دوست دارم
بی خوابیارو دوست دارم
من بی بهونو اونو میخوام
بغض شبا رو دوست دارم
دلشوره هارو دوست دارم
من بی بهونه اونو میخوام

rena |چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 23:6 |

شازده کوچولو پرسید: می میزنی که چی؟

میخواره جواب داد: که فراموش کنم


rena |چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 8:23 |
همه چیز از قلعه شروع شد ، از قلعه خیالی ...

اون زمان تو قلعه همه شاد و خوشحال بودن اما من در عین سر خوشی و شادی

غمگین ترین و در عین حال بی احساس ترین و بی اعتماد ترین آدم دنیا یا اگه اغراق نباشه دنیا که نه

اما بی احساس ترین فرد تو قلعه بودم... باورتون نمیشه لبخند ظاهری رو لبام بود همش ...

آخ چقدر بدم میاد از خنده الکی ...

چقدر بدم میاد از اینکه خودمو جمع و جور کنم و وانمود کنم ...

تو مسیر قلعه تا خونه همش خواب بودم ... اما لحظه های آخر ... هیچ وقت فراموشش نمی کنم ...

لحظه آخرانگار معجزه شد ... باورم نمیشه ... انگار معجزه شده بود ...

اتفاقی با یه فرشته هم صحبت شدم ... اصلا نمیدونم چجوری ... اصلا نمیدونم چی شد یهو ...

خود خود خود معجزه بود ... راست میگم ...

اولش فکر می کردم خوابم ... شاید واقعا خواب بودم ..؟ اما نه ...

آخه من اون موقع ها با قرص خواب به زور خوابم می برد...پس بیدار بودم ...

اون فرشته فوق العاده بود ... سراسر انرژی ... همه چی مثل خواب بود ... یه رویای شیرین ...

نا خود آگاه همه چی خوب شد یهو... آخه قدرت فوق العاده ای تو انرژی دادن داشت ...

اون لحظه بود که یه جرقه زده شد تو زندگیم .... فهمیدم خدا هنوز دوسم داره ... هنوز کنارمه ...

گذشت .......... از فرداش زندگی نکبتی همون جوری ادامه داشت اما با یکم تفاوت ...

آخه فرشته کوچولو هر از گاهی پیداش می شد ... دقیقا همون موقع که باید می بود بود ... باورتون میشه؟؟

دیگه راحت می خوابیدم بدون قرص خواب ... زندگی لبخند زده بود بهم ... اون دوباره با خدا آشتیم داد ...

آخه باهاش قهر بودم ...باعث شده بود زندگی نکبتی رو به فراموشی بره ... مرده هارو فراموش کنم ...

آشغال های زندگی رو دور بریزم ...همه چی رو به خوب شدن بود ... اون فوق العاده بود ... انرژی خاصی داشت..

من می خواستم آدم بشم ...

نمی خواستم فرشته کوچولو رو از دست بدم ...

با هم دوستای خوبی شده بودیم ...اما من می خواستم دوستیمون همیشگی باشه ...

می خواستم همیشه کنارم باشه ... آخه وقتی نبود دلم می گرفت ... روش حساس شده بودم ...

دل نازک شده بودم ...می خواستم مال من باشه ... فقط فرشته خود خود خودم باشه ...

اما می ترسیدم ... آخه من لیاقتشو نداشتم ...

اما اون خلاف اینو می گفت ... (خدا کنه اوجوری بوده باشه )

همینجوری می گذشت ... خوب می گذشت ...

من واسه اینکه همیشه باشه ... از روی خود خواهی یه دروغ کوچولو گفتم البته دروغ که نه ... یه کوچولو

راستشو نگفتم ... یا بهتره بگم یکم پنهان کاری کردم ... کاش نمی کردم ...

یه مدت گذشت ... فرشته از اولش گفته بود می خواد بره اما من می خواستم هر جور شده کنارم باشه ...

همه چی درست شد ... به هدفم رسیدم ... کنارم بود ... کنارش بودم ... عاشقش بودم

تا اینکه یه روز اون کوچولو پنهان کاری رو بهش گفتم ... شوکه شد ... بهم ریخت ...

نمیدونم راجع به من چی فکر می کرد ... نمی خواستم اینجوری بشه ... نمی خواستم از دستش بدم ...

اما آشفته شده بود ... بود اما آشفته ...

من خیلی  خود خواه بودم برای اینکه زندگی نکبتی خودم از بین بره باعث ناراحتی فرشته شده بودم

از خودم بدم اومد ... اما به خدا دوسش داشتم ... باورتون نمیشه ... خیلی دوسش داشتم...

نمی خواستم اینجوری شه ... کاش مثل اولا با هم بودیم ... حداقل بودیم ...

بودیم خوش بودیم اما دغدغه داشتیم... فکر و خیال داشت ...

نمی خواستم فکر وخیال داشته باشه فرشته کوچولوم ... آخه عاشقش بودم ...

منی که عشقو مسخره می کردم و به عشق بد بین بودم عاشقش شده بودم ♥

منی که بی احساسو خشک بودم گریه می کردم ...

منی که مغرور بودم حاضر بودم غرورم از بین بره اما شاد باشه ... 

حاضر بودم بمیرم اما ناراحتیشو نبینم ...

یه روز یه تصمیم مهم گرفتم ...گفتم نمیخوام ناراحتیتو ببینم ... همه چیو به خودش سپردم ...

می دونستم با این تصمیم به  خط آخر می رسیم ...

میدونستم واسه جفتمون سخته ... آره جفتمون ... چون اونو اهلی کرده بودم ...

میدونستم تصمیمش چیه ... میدونستم واسش خیلی سخته ...

اما اون فرشته بود ... خیلی قوی بود ... قوی بودنو اون یادم داده بود ...

یادم داده بود برم کوه و از کوه استوار بودن و قوی بودنو یاد بگیرم ...

تصمیم گرفتم نباشم اما شاد باشه .....

حالا سالیان سال می گذره و من پیر شدم و فرشته کوچولو برگشته به سیاره خودش ...

کاش اونجا هم نت باشه و به کلبه رنا سر بزنه ...

اون برگشته به سیاره خودش و تنها امید رنا اینه که با این تصمیمی که گرفتیم

اون مثل قبل شاد باشه و خوشحال و پر انرژی ... تنها دلخوشیم اینه باور کنید ...

حد اقل با اینکه خیلی تنها شدم و ... حد اقل اینو میدونم از دوران قلعه خیلی بهترم ...

خیلی درسا ازش گرفتم ...

فقط ایراد کار جمعه هاس آخه دلگیره منم اسیرو دربندم تنهای تنها ... و یه ایراد دیگه اینه که

اونقدر خوب بود که هر جا که میرم یاد دوران خوب و خوش گذشته می افتم و یکم یه کوچولو دلم میگیره ...

اون فوق العاده بود ... اون فرشته من بود ... دوسش دارم ... عاشقشم ♥

.....................

در آخر ببخشید یکم طولانی شد اما فرشته من ارزششو داره تازه هرچی بگم از خوبیاش بازم کم گفتم

rena |شنبه ششم اردیبهشت 1393 | 19:59 |

گاهی نمی توان جلوی جریان رودخانه زندگی را گرفت


rena |جمعه پنجم اردیبهشت 1393 | 9:46 |

مرگ جسمانی انسان یک راز است


rena |پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 3:16 |


همه حالتو میپرسن

خوب منم عاشق و دیوونم

نمیدونی چقدر سخته

وقتی میگم نمیدونم نمیدونم

چرا دنیا تورو ازم گرفت

آخر چجوری این جدایی رو نبودتو کنم باور

وای قلبم

خیلی شبا رو بی عشق تو سر کرد

دیگه بهت نمیگم عشقم برگرد

جدایی چشم هر دوتامون و تر کرد

♫♫♫

نمیدونی چقدر تنهام

نمیدونی چقدر خستم

واسه خاطر تو بوده

چشامو رو همه بستم

تظاهر میکنم هستی

هنوز اینجا تو این خونه

مهم نیست مردم این شهر

به من میگن یه دیوونه

یه دیوونه مثل سابق

هنوز لجبازه و حساس

یه مرد اینجاست که یک عمره

نمیخواد باور کنه تنهاست

قلبم

خیلی شبا رو بی عشق تو سر کرد

دیگه بهت نمیگم عشقم برگرد

جدایی چشمامونو تر کرد

وای قلبم

خیلی شبا رو بی عشق تو سر کرد

دیگه بهت نمیگم عشقم برگرد

جدایی چشم هر دوتامونو تر کرد

 

rena |پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 3:11 |


بيا قسم بخوريم كه ديگه قسم نخوريم


متولد ماه مهر
محمد رضا فروتن


rena |سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 22:18 |

چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک !!


rena |سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 22:14 |



        يه روزي مياد كه تو
                 من و تنها ميزاري
                        پا ميزاري رو دلم

                                             يه روزي اون روزي كه
                                                        يا من و جا ميزاري
                                                                يا ميگي بايد برم

         آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                      آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                            آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،

                                                         ضربان قلب من ، با صداي قلب تو ميزنه
                                                  ضربان قلب من ، با صداي قلب تو ميزنه
                                        ضربان قلب تو ، ضربان قلب منه

         آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                      آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                            آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،


                                                       يه روزي مياد كه من ، كه من و آب ميبره
                                                               تو رو هم خواب ميبره

                                   ميدونم اون روزي كه من و دريا ميبره
                                             تو رو رويا ميبره

         آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                      آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                            آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،


                                                         ضربان قلب من ، با صداي قلب تو ميزنه
                                                  ضربان قلب من ، با صداي قلب تو ميزنه
                                          ضربان قلب تو ، ضربان قلب منه

         آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،
                      آخ ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ، عزيزم ،

 

rena |دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 12:47 |

وقتی که ما گنجینه های حقیقی در اختیار داریم هیچ وقت متوجه آن نمی شویم .


rena |یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 7:45 |


چقدر تلخه خواستنی که توانستنی نیست

rena |شنبه سی ام فروردین 1393 | 18:51 |

ما مستمرا مشمول برکات الهی هستیم. اما زندگی همیشه شیرین نیست . بلکه هر یک از ما سهمی از دردو رنج های زندگی نیز داریم . این رنج ها باعث رشد ما می شوند و ما را به خدا نزدیک تر می سازند با یاد آوری لحظات شادمانی و سرور و قدرشناسی آن ، می توانیم از تلخکامی در ایام دشواری ، اجتناب کنیم. پس انسانی که غرق نعمای الهی است ، اگر وقتی جزیی زحمتی بیند ، نباید متاثر شود و مواهب الهیه را فراموش کند .


rena |شنبه سی ام فروردین 1393 | 18:47 |


گل من یک جایی میان آن ستاره هاست

rena |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 18:55 |

بزن بارون ببار آروم

بروی پلکای خسته ام

بزن بارون تو میدونی

هنوزم یاد اون هستم

با اینکه رفت و پژمردم

هزار بار از غمش مردم

ولی بازم دوسش دارم

فکرش تنهام نمیذاره

بزن بارون ببار آروم

بروی پلکای خسته ام

دارم هر شب میام از خونه بیرون هوای خونه سنگینه

من هر شعری که این روزا نوشته ام از تو غمگینه

بازم با گریه خوابم برد بازم خواب تو رو دیدم دوباره

چقد غمگینم و تنهام چقد میخوام که باز بارون ببار

بزن بارون ببار آروم

بروی پلکای خسته ام

بزن بارون تو میدونی

هنوزم یاد اون هستم

rena |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 18:35 |

دود سیگار با یه روح بیمار
عکس دو نفره ی ما روی دیوار

rena |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 17:23 |
وقتی که تو واقعا چیزی را می خواهی

 همه جهان همدست می شود تا بتوانی آن را بدست آوری

rena |جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 8:12 |

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست 

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

*********

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست

ندیدی جانم از غم ناشکیباست

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن

مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم

rena |چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 22:17 |


روزی اگر نبودم، یک آرزویم را بر آورده کن، و زیر لب بگو:
یادش بخـــیر...!

rena |چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 22:11 |