اف بنر

خسته از لبخند اجباری خسته ام از لبخند اجباری






















خسته ام از لبخند اجباری

>♥*♥ يه پايان تلخ بهتر از يه تلخي پايان ناپذيره ♥*♥<


HomeArchiveLinksProfilePostsC@ntact MeDesigner



خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید!

یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گول خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختیم! آخر بازی، همگی دست زدند

از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بوی زن دادم و زن داد به موی فَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی.. !
rena |پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 | 9:46 |
نسبت آدما رو دلشون مشخص میکنه نه شناسنامشون ...

( نیکی کریمی - زن زیادی )

rena |جمعه نهم آبان 1393 | 10:20 |
آلــــزایـــمـِـر گــآهـی دَرد نیســتــــ

دَرمــآن استــــ ...!

rena |یکشنبه چهارم آبان 1393 | 13:11 |
تاریکترین ساعت شب ، ساعت قبل از طلوع آفتاب است .

rena |یکشنبه چهارم آبان 1393 | 13:10 |
آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ...

rena |یکشنبه چهارم آبان 1393 | 13:9 |
میخوام بپوشم یه لباس خفن...

از پارچه ای به اسم ""کفن""...

rena |یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 7:19 |
چو گلدان خالی لب پنجره،

پر از خاطرات ترک خورده ام (heart_break)

rena |پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 15:58 |

توو شبی که باد می اومد ، اومدی از خونه بیرون

باد افتاد تووی موهات ، موهات و کردی پریشون

توو شبی که باد می اومد ، یه درخت کاج خسته

سرپناه یه نفر شد ، یه نفر که دل شکسته

همه ی دنیا رو پای چشای تو داده بوده

دل خستش و ندیدی ، زیر پات افتاده بوده

دل تنهای من ، شب رسوای من ، تاب گیسوی تو برده قرارم

همه غم های من ، توی شب های من ، خم ابروی تو بوده نگارم

rena |پنجشنبه سوم مهر 1393 | 15:29 |

بارون صدایِ احساسه
نم ِ بارون چشاتو می شناسه
تورو از دست دادم
توو یه لحظه آدم دنیاشو می بازه

تلخ ِ سکوت ِ این خونه
آخه غیر از خدا کی می دونه
توو دلم آتیشه
با تو بهتر می شه حال ِ این دیوونه

این روزا سخت تر از اونه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو می دونی من چیزی نگم بهتره
توو دنیا کی از ما عاشق تره

یه جوری هق هق زدم، صدام زخمی ِ
اینا دردی که نمی فهمی ِ
یه دفعه پرپر شد پر ِ پروازمون
گرفته اس چقد دلِ آسمون

من دلخورم تو هم هستی
ولی باز این غرورو نشکستی
چی شده بی خوابی
تو که راحت رو من چشماتو می بستی

درگیر درد مجنونم
مردم که میگن دیوونم
مگه تنها تنها
می ری زیر ِ بارون که من پریشونم

rena |پنجشنبه سوم مهر 1393 | 15:29 |
هیچ کس نباید از ناشناخته بترسد ، چون هر انسانی می تواند آنچه را که می خواهد بدست آورد و آنچه را که لازم دارد فراهم کند.

rena |سه شنبه یکم مهر 1393 | 23:17 |
ستاره ها واسه این روشنند که هر کسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!...

rena |سه شنبه یکم مهر 1393 | 23:16 |
آدمها می آیند؛

گاهی در زندگیت میمانند

گاهی در خاطره ات...

آنها که در زندگیت میمانند،

همسفر میشوند

آنها که در خاطرت میمانند،

کوله پشتی تمام تجربه آتیت برای سفر

گاهی تلخ

گاهی شیرین

گاهی با یادشان لبخند میزنی

گاهی یادشان لبخند از صورتت برمیدارد...

 

اما تو لبخند بزن

به تلخترین خاطره هایت حتی

بگذار همسفر زندگیت بداند

هرچه بود،هرچه گذشت

تو را محکمتر از همیشه و هرروز

برای کنار او قدم برداشتن ساخته است...

 

آدمها می آیند؛

و این آمدن

باید رخ بدهد

تا تو بدانی

آمدن را همه بلدند

این ماندن است که هنر میخواهد...

rena |دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 23:14 |
ﮔﺮﮒ ها را دوست دارم!

مغرور......

باﺗﻌﺼﺐ.......

بي رحم.......

ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ.....

ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ....

ﯾﮑﺘﺎ ..

گرگ ها را دوست دارم!!!

حاضرن بميرن ولي تن به قلاده نميدهند.....

  ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﮔﻠﻪ ﺍﻣﺎ تنها...... گـــْـــرگ بــآش تـــآ مــْــحـتــآج نــَــوآزش نــَـباشی

 

گــْــــرگ یــَــعــنے أرتـــِــش تـــَـــکـــ نـــَــفـــَـــره☞

 

 

 

تـــَـــــنـــــــهــــــــآ☞

 

                       ☜ ولـــــــــے وَحـــــشے☞

rena |دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 21:44 |

ميدونم يه وقتائي دلت برام تنگ ميشه

                                            تو خيابونو نگاه ميكني از، پشت شيشه

                                                                    اونكه از پشت درختا ميگذره ، شايد منم

                                                           كه دارم تنهائي با ياد تو پرسه ميزنم

rena |جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 15:52 |
اگر خواهان حقیقت هستیم باید تعصب را رها کنیم

rena |جمعه بیست و یکم شهریور 1393 | 15:50 |

خدا جونم؟ من بِدَرَکــــــــــــــ          بذار خوشبخت بشه، بذار روزاش رنگی بشن، بذار لبش خندون بشه          تو که میدونی وقتی میخنده چقدر خوشگل میشه؛          بخندونـــــــــش          غصه هاشو ازش بگیر          بذار صبح که از خواب بیدار میشه، زندگی واسش زیبــــــا باشه          بذار شب که میخوابه شکرت کنه بخاطره خوشبختیاش          مواظبش باش  هر وقت دلش گرفت بغلش کن، از خدا بودنت کم نمیشه کاری کن تا خیلیا حسرت زندگیش رو بخورن!    کسیو بهش بده که دوسش داشته باشه...یادت باشه که طرف "آدم خوبی" باشه          اذیتش نکنه، از "گل" کمتر بهش نگه          این یکی رو حتما "یادت" باشه...          اینقدر باهاش "خوب" باش تا هیچوقت بهت "شک" نکنه!          تا هیچوقت فکر نکنه که نیستی!          کسی رو بهش بده تا حتما رسم "عاشقی" بلد باشه          خدا جونم دیگه سفارش نمیکنم فقط؛ جون تو و جون اون...          آخه اون "تمام زندگی" منه!          من "دوست داشتن" و "دلتنگی" رو با اون یاد گرفتم!          پس "مواظبـــــــــــــــش" باش

rena |پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 8:43 |
حتی اگر آدم دم مرگ هم باشد داشتن یک دوست عالی است ...

rena |جمعه هفتم شهریور 1393 | 18:10 |
آدم ها می ترسند که بزرگترین رویاهایشان را متحقق کنند ، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند ، یا این که نمی توانند از عهده برآیند...

rena |جمعه هفتم شهریور 1393 | 18:8 |
فروغی چه زیبا میگفت:

اگر یاد کسی هستیم، این هنر اوست، نه هنر ما...!

چقدر زيباست كسی را دوست بداريم

نه برای نياز...

نه از روی اجبار...

و نه از روی تنهايی...

فقط برای اينكه "ارزشش را دارد"

rena |دوشنبه سوم شهریور 1393 | 18:15 |
زیاده خواه نیستم !

جاده‌ ی شمال... یک کلبه ی جنگلی‌...

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی...

کمی‌ هیزُم... کمی‌ آتش...مه‌ِ جنگلی‌...

کمی‌ تاریکی ‌ِ محض... کمی‌ مستی... کمی‌ مهتاب...

و بوی یـار.. و بوی یـار... و بوی یـار ...!

تـو باشی

مـن باشم

و ...هــیچ !

دنــیـا هم ارزانی خودشان ...

rena |یکشنبه دوم شهریور 1393 | 20:42 |